![]() |
![]() |
|
| پانتومیم را فریاد کن نه تکرار.... |
|
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول . که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو . آواره ودیوانه میکردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سرا پای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد وگرنه من بجای او چو بودم یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد
پ ن : طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده.. یه آه خداحافظ یک فاجعه ی ساده!! خالی شدم از رویا حسی منو از من برد..یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد!!! ای معجزه ی خاموش .. یه حادثه روشن شو..یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو !! از روزن این کنج خاکستری پرپر..مشغول تماشای ویرون شدن من شو!! برگرد به بر گشتن .. از فاصله دورم کن..یه خاطره با من باش .. یه گریه غرورم کن !! از گر گر بی رحمه این تجربه ی من سوز..پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز !! به کوچه که پیوستی شهر است و لبالب شو..لحظه آخر لحظه..شب عاقبت شب شد!! آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود..راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود .........
بعد نوشت : خدایم ! پناه من تویی . تو که قلب هزاره هایی ویگانه ماءمن در عصر خون و ستم . تو دادگستر برتر کاینات هستی و در پناه تو .. هیچ ستمی بر من اثر ندارد
بعد تر نوشت : درود بر سایه ی عبور و حضورتان هم روزگارانم ... وای که گاهی ..چه رنگ صحت بر خود می گیرد جمله ی .. " چه زود دیر می شود " ... تا پایان برگزاری امتحان کنکور باغم را بی هیچ بذری اول به ماءوایم و بعد به شما و تلنگر زیتونیتان می سپارم... عفو کنید گر طول نبودن و میزبانیم به رنگ گلایه بنشیند ... با تکرار بودنم به جرات جبران دل خوش خواهم کرد برای پاسخگویی بر تلنگر های سبزتان در دل و خاطر نگاه می دارمتان شاد... سبز و بهروز باشید هم رهانم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:57 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
همیشه فاصله ای است .. اگر چه منحنی آب بالش خوبی است برای خواب دل آویز نیلوفر همیشه فاصله ای است .. دچار باید بود و گرنه زمزمه ی میان دو حرف حرام خواهد شد .. و عشق سفر به روشنی اعتراض خلوت اشیاست و عشق .. صدای فاصله هاست ... صدای فاصله هایی که غرق در ابهامند.. نه صدای فاصله هاییست که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.. همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست ... کجاست سنگ ونوسی ؟ من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود : به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی به تماشا ... و به آغاز کلام .. و به پرواز کبوتر ازذهن .. واژه ای در قفس است
پ ن : بگذار کلمات دمی ارامش یابند بار عشق بر دوششان سنگین است
بعد نوشت : خدای مهربانم نام تو را ترانه می سازم که خود .. ترانه سرای تمامی اعصار هستی ! نام تو را برای تو می خوانم که قلمروت در قلب آدمی ست و کاینات صحنه ی ظهور توست
ویژه نوشت : همای خانه ی حیدر گل ریحانه ی حیدرشبانه پر نکش زهرا تو از کاشانه ی حیدرفرا رسیدن ایام فاطمیه و سالروز شهادت بانوی دو عالم بی بی حضرت فاطمه ی زهرا،مظلومه ی تاریخ بر تمام رهروان راه آن حضرت تسلیت باد
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی نهالی کاشت میون باغچه ی مهربونی می گفت سفر که رفتم یه روزی روزگاری این بوته یاس من می مونه یادگاری هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها میپیچید میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه عابرای بی احساس .. پا گذاشتن روی یاس ساقه هاشو شکستن آدمهای نا سپاس یاس جوون برگ اون تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشتپنهون ز نا محرما تو باغ دیگه ای کاشت هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس اما مکان اون گل مونده هنوزناشناس
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:21 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:39 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت ٬
پ ن : اينجا را غباری گرفته است ...پنجره ها نمی خندند ..من اينجا زمستان طولانی و سخت در پيش روخواهم داشت ..زمستانی که هرگز از ياد نخواهد رفت ،و تو چون دستهای من چون انديشه های سوگوار اين روزهای تلخ و چون تمام يادها ...از من جدا نخواهی شد !و من ديگر برای تو از نهايت ، سخن نخواهم گفت ...که چه سوگوارانه است تمام پايان ها !!!
بعد نوشت : ماءوای مهربانم اگر صد ها هزار طومار داشتم و قلم من شتابی چون تند باد ها داشت ... باز هم قادر به وصف تو نبودم ... به بخشایندگیت .. نا بندگی دختر زیتون را ببخش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:4 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
در نظر بی منظرم.. من به هر جا رو کنم تویی و قبله ی توست ... کمی منحنی تر از این پشت به ستاره ها ازت گله مندم ماء وای بزرگم ...هیچ این بر خاطرم نمی گذشت که باغبانی این باغ و دختر زیتون شدن هم خاطر کسی را برنجاند و من شوم حکم بی انصافی ..گر تو حاکمی و گاه قضاوت را بر آدمکهای بازی می دهی ... لطفت را افزون تر دار ( میدانم بس افزونی لطف دادی معده ی ما انقدر جا باز کرده است که عق زدن برای ما نا آشناست ) و برگه ی انصاف بر زمینشان بنداز که این گونه بی برگی بی انصافی را بر دیگر بندگانت رو نکنند برای خاک کردنشان... تا اطلاع ثانوی برای شوریده تر نشدن خاطر پرنده ام .. دلنوشتن بزر پاشی کردن تعطیل دیگه کمی بیشتر بزرگ شدم می روم کوچک تر شدنم را باز به انتظار بنشینم !!!
پ ن : من به این مهر سکوت... من به این تاریکی من به ما .. من به فرسودگی ذهن خودم معترضم .. که چرا .. شوق آغاز مرا .. و منی چون مرا ز خودم دزدیدند ؟ به کجا برگردم ؟ حق بر گشتن را ز تنم دزدیدند ! سفر آینه هم رنگی نیست .. خواب رنگین مرا دزدیدند ! به کجا بر گردم ؟ حق برگشتن را ز تنم دزدیدند .. . سفر آینه هم رنگی نیست خواب رنگین مرا دزدیدند ...
بعد نوشت :....... در من اگر شکسته سکوتی نیست ! در من اگر چکاوک شعری بال نمی گشاید ! زان روست ! که شوکت قبیله گلها ... در هم شکسته است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:0 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
درود ... درودی چند بار ه بر گرمای حضورتان ...از تولد این باغ دیر زمانی عبور نمی کند .. در کنار همه ی الطاف و مهربانی های بی وصفتان اکثرتان به نکته ای مشابه اشاره داشتید که مرا به تعمل وا داشت .. اینکه چرا از غم می نویسم .. چرا من ؟ چرا به این شکل ؟ !!! منتا ها من عمق کلامتان را از بابت غمگین بودن این خط خطی ها درک نکردم ..برای من هیچ گاه این نوشته ها و این دنیای بر هم خورده غم تلقی نشده .. گر هم بخواهیم صفتی را شرمنده ی بی بارگی این دلنوشته ها نماییم من گویم ..همه ی این آرایش متصل برای من به منزله ی نعم می باشد .. نعمی که از نعمت ماء وای همیشه مهربانم بر گرفته و به من و دنیای کوچکم بخشیده شده است ... من و روح قلمم اینجا و ما بین این بغض آرام گرفته ایم .. گله ای هم نبوده .. منتاها با گلایه های ریز و درشت شما مهربانان مواجه شده ام که خواهانید جای این بغض چهر ه ی این دلنوشته ها ملاحتی دور از تظاهر بنشانم ... به روی چشم ... منتا ها گر این غم است پس عشاق دنیا چرا غمگینند ؟ اصلا عشق و غم هیچ رابطه ای جز عکس هم ندارند ...پس غم چیست ؟ نمی دانم .. شاید از دیوار کوتا ه دانسته هایم پا فرا تر گذاشته است برای بلند پروازی .. اما اینجا.. این دلنوشته ها ...هر چه هست از آن من و دنیایم و هدیه ی دوست داشتنی و پر احترام ما ء وایم قلمداد می شود ..که در قبال صد دنیا و سرور و خنده هایش هم تعویض پلاک را بر خود نمی گیرد ..این حس حسی است که بر من تولد دوباره را چیره کرده اما باز هم بر چشم بی منتم میگذارم این خواسته را هر چند می دانم بس دشوار است برداشتن قلمم از این جاده ی دنباله دار و کشاندنش به بیراهه... اما سعی خود را می دارم .. به خاطر پاسخگویی به در خواست شما عزیزان خصوصا شما گل پسر ( مرتضی عزیز .. برادر گلم ) متفاوت از قبل به سراغ سیاه مشق امشب می روم اما گر قلمم یاری کند ..آخر همیشه گفتند که ترکه عادت موجب مرض است.. و این سبک نوشتن نه تنها عادت بلکه همه ی دنیا ی کوچم را فرا گرفته است اما گمان می برم بتوان توقفی کرد .. حتی شده به خاطر اثبات این اظهار که من و راز این باغ بر زیبایی رسیدیم که جز شب های به ظاهر غمش شوق مسحور کننده ای را در خود جای داده که مطمعنا قلمم هر چه تغلا کند قدرت وصفش را نمی یابد .. شما هم به بزرگی دلتان از کمرنگ بودن همراهی قلمم در این شب بی تکرار بگذرید ... قبل از هر شروعی چند باره از حضور و لطف بی نهایت همه ی شما عزیزان سپاس گرارم .. همه ی دوستانی که چه از طریق ایمیل ..پی ام .. مسیج و ... همراهی سبزتان را بهانه ای برای سرخ رویی دختر زیتون گذاردید .... و مثل همیشه .. شاد .. سبز .. و بهروز باشید ...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:42 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
کجایی مخاظب.....؟ در پستوی کدامین غفلت به خواب رفته ای ؟ خسته ام بس در فراسوی زمان به دنبالت گشته ام ... هر چه بیشتر می کاومت بیشتر از پیش پنهان می شوی ...بیشتر به این پندار مذابی میرسم که تو همیشه همه چیز بودی و من هیچ هم نبودم !!...{" بودن در نبودن "} ... امشب پی بردم که جمع من و تو و حضورمان در این جمله خلاصه می شود ... حیرت انگیز است نه ؟ به یاد داری که من هیچ گاه دوست داشتن را دربالهای اسیر و نا آشنا با پرواز معنی نمی کردم ؟ اما چرا امشب دیگر بالهایم رمقی به پرواز ندارند ؟ .. چرا از پرواز می هراسند ؟ اما تو پریدی ... پروازت پر خاطره و زیبا باد !!! ... منتا ها کاش قبل از اوج گرفتن مرا هم در تغلای بال زدن نظاره می کردی ... چه میگویم ... !!!!؟؟؟؟؟؟ این دیگر سایه ی چه خیال واهی و خامیست ؟ تو مرا ببینی ؟؟؟؟؟ من که در تمام عمر به قناعت شهره ی شهر شدم ... چرا این خواسته ی دور از تصور را خواهانم ؟ این را هم ندیدی .. مگر نه ؟ آری .... من به کمترین قانع بوده ام .. اما تو ....!! نمی دانم چرا هیچ گاه نخواستم فقط متعلق و اسیر بر من و دنیایم باشی و تو هیچ گاه به من تعلق نداشتی .. زیرا من تو را همین طور رها و آزاد می خواهم و این گونه ملک دلم را برای تکرار دوستت دارم ها بر دلت سند زده ام... منتا ها به حکم کدامین مکتب روح من به تو و بودنت ( نبودنت ) تعلق و تعهد پیدا خواهد کرد ؟ چه گونه مرا در خود غرق کردی ؟ غریقم نبودی ... غرق شدنم دیگر دیدنی نیست ... به آن یگانه واحد قسم غرق شدنم دیدن نداشت ... چه می گویم ؟؟؟؟!! تو آن را هم به دیده ی ندیدن خواب کردی .. وقتی برای به امنیت رسیدنت به ساحل موفقیت از قایق نجاتم گذشتم و به دنبالت فرستادمش .. عطش اشتیاق ماندنت را در پیکره ی قایق جا گذاشتم ... نگو ندیدم .. این را دیگر دیدی !! کاش نمی شنیدم ...اما ناله ی جانسوز عطشم را در مقابل بی اعتنایی ات شنیدم .. و چه بی مهابا روحم به آتش کشیده شد ... کاش می دانستی آن جسم بی روح .. آن لبخند پر غم .. پری دریایی قصه ها نبود .. آن من بودم که نخواستم به آتش کشیده شدن روحم را به نظاره بنشینی ... !!!
پ ن : °°°°°°°°°°°°|/
بعد نوشت : نگاهت را به مغرب بدوز... افروخفتن خورشید را در افق پهناور بنگر...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:36 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
چه شب یک دستی است امشب قلبم امشب از دردِ غمی به خود می پیچد امشب بر شانه های دلم کوله باری سنگینی می کند دیروز زمزمه ای شنیدم که گفت تو مغرور شده ای ُ خودخواه حقیقت دارد ؟آری مغرورشده ام ... من ساده ام و مغرور قلم ام ، دفتر ام ، ماه ام زمین ام، آسمان ام، نترسید بگویید اگرخواستید فریاد بزنید چرا باید عوض می گشتم؟ دیگر ترسی در من نیست که گویم : هیچ گاه ندانستی به چه بهانه ای ترکت نکردم
پ ن : بگذار تا شیطنت عــشــق چشـمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر چند آنجا جز رنـج و پریشانـی نباشـد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن
بعد نوشت : مثل اینکه سخنگوی گوگل اعلام کرده که نام خلیج عربی به هیچ وجه تغییر نخواهد کرد ... این هم از نتیجه نوشتن اعتراض نامه و امضاء یک میلیون نفری ... اونها برای هیچ چیز و هیچ شخصی احترام و ارزش قائل نیستند ... حالا فکر میکنید برای یک اعتراض نامه چقدر ارزش قائل میشند ... هر چند مردم خوب ایران همیشه ایرانی بودن خودشون رو ثابت کردن و این بار هم خودشون قدم جلو گذاشتند و یک راه دیگه برای مقابله با این اقدام شرکت گوگل پیدا کردن. يك جوان ۲۴ ساله ايرانى بنامِ حميد نزارى به واسطه ى نبوغ و دانش اش مشكلى را در سايت گوگلِ ايجاد كرده كه موئسسۀ ناسيونال Geography را با مشكلاته فراوانى مواجه كرده . براى پى بردن به شاهکار اين نابغه ايرانى و همچين كمك به تداوم هدفى كه او و همه ايرانيان دارند، عبارت "Arabian gulf" را در سايت گوگلِ جستجو كنيد و ۳ لينك اوايلِ پيدا شده را باز كنيد. شما با پيامى روبرو خواهيد شد كه شما را وادار ميكند عبارت"Persian gulf" را جستجو كنيد و براى هميشه واژه ساختگی Arabian gulf را به قبرستان تاريخ بسپارید. انجامِ اين كار از سوى شما اين ۳ لينك را هميشه در صدر سايت هاى جستجو شده در گوگلِ قرار خواهد داد. دوستان خوبم در حال حاضر این تنها کاری هستش که ما می تونیم انجام بدیم.
بعد تر نوشت : درود بر گذر پر مهرتان هم روزگارانم ... سپاس که در شروع تولد باغم حضورتان را شمع افروخته ی محفلمان کردین ... حس بی حسی ام از بنده ی بی بندگی درخواستی داشت که آن را در چند سطر از جهت روشن تر شدن تلنگر ها ی گرمی بخشتان مخلص کلام می نامم ... دختر زیتون هیچ گاه خود را در حد عشق یا صفت الهی شاید عاشق ندانسته ..ا این خط خطی های رنگین هم زاییده ی شکست عشقی نمی باشد ...من چیزی بالتر از این را به تجربه نشسته ام و باز هم متذکر می شوم که این آرایش باغ دلنوشته ی بی دل ایم است نه شاید درد نوشته ... نه اعتراض .. نه گلایه... نه شکوه از شخص ثالثی.. و نه فریاد شکست عشق... و به هر چه که در آنم می بالم و گر مبالغه ای نباشد راز پر افتخار باغم می نامم ... شاد ... سبز . و بهروز باشید همراهان اهل دلم ....!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
سفر باید کرد .. دو قدم مانده به افق .. افق چشمهایی که همیشه منتظر است .. گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم یا پنجشنبه ای از اضطراب و پروا .. یا نوزادی که متولد زمستان است . نمی دانم! شاید هم چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده . هیچ کس نمی پرسند چرا مشکی می پوشم ؟ چرا خاکستری می نویسم ؟ چرا دست هایم بوی ترانه گرفته ؟ هیچ کس دلش برای زمستان پریروز تنگ نمی شود ؟ می خواهم بروم برای آینه گریه کنم .. فردا.....ا صبح و ستاره به دیدنم نمی آیند .. و البته آن آسمان بنفش!راستی چرا صبح آسمان قبل از طلوع مغرور است ؟ می شنوم که بنفش رنگ غرور است ..آ آری ؟ آسمان تو هم مغرور شده ای ؟!!! باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده میشود .. باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند .. حالا تو هی بهانه بیاور .. کیست که تو را دوست بدارد؟
اصلا بگذار اعتراف کنم که چشمانت در نبودت هم با من سخن می گوید ... ! چه خیالیست ؟ چه باکیست ؟ زیرا می دانم این اعتراف را هم نمی بینی ...!!!"اعتراف" ؟؟؟؟ چه قدر این واژه ی منزوی با خاطراتم آشناست !!چه قدر فاصله بود بین من و تو ... به یک پرواز بی هنگام از خود به خود خواهی همه ی فاصله ها را رسوا ساختی !! آری باز توهم زده ام .. به مانند دیوانگان !! کاش می دانستی چه دلنگیز است عالم شور و دیوانگی .. چه خواستنیست جنون وقتی می دانم که تو نمی دانی و نمی بینی ...؟ کاش می دانستی دیوانگی چیست .. کاش اجازه نمی دادی به تنهایی به دنبال مفهومش بدوم .. بی تو به تابلو عبور ممنوع برخوردم .. منتا ها دیگر اثری از آن تابلو نیست !! آن را هم به مانند وجودم در هم شکستم .. کاش بودی و وسعت افتخاراتم را می دیدی ... شکستم را می شناختی .. خاک شدن غرورم را لمس می کردی ... اما نه .. گله ای نیست .. هیچ گاه نبود .. حتی گله بر این که چرا باز قلمم دیوانه شده است ..
چه معصوم بودیم ... چه پاک .. و من چه پر حماقت .. منتا ها زیبا بود .. می بینی؟ هنوز هم حامی حماقتم !!!! رحم باد بر من ...رحم باد بر تو بر ...... تا به کی دروغ تا به کی خیال ؟ تا به کی تظاهر ؟بگذار برای یک بار هم که شده سنگ دل باشم .. حتی با خودم !!برای یک بار هم که شده خشم کنم نه خشوع !! بگذار بد باشم .. مگر از عشق تا عق چند وجب فاصله است که به طمع شین شاید شرمساری را به دنبالمان به یدک خواهیم کشید ؟ خود را گم میکنیم در دروغ و سنگینی جفا را بر لطافت وفا ترجیح می دهیم .. حداقل واژه ها را شرمنده ی بی انصافی نکنیم ......... اصلا می خواهم امشب شب را هم دیوانه سازم و در کنار قلمم رو به پنجره به خوا ب ابدی بروم .. مگر فاصله ی دیوانگی و ویرانگی چند آه و آواست؟ بشمار واژه ها را .. لمس کن فاصله ی ناچیزشان را .دوست فصلیم با توام .. ! می شماری ؟ عطش داغشان را لمس کن ببین این ها سوزاننده ترند یا عطش سکوتم ؟ بشمار .. شاید شماره شبهای بی طلوعم به دست پر منتت بیاید .... راستی .. دیگر دلباخته ی شب نیستم .. دیگر میهمان خودنمایی ستاره ها نیستم ... دیریست دیگر در سکوت شب به دنبالت نمی گردم .. هر چه مانده ازت درآخرین پر های ریخته ی قبل هجرتت خلاصه می باشد نه بالهای همیشه میهمان نوازت... .دیگر شب در من غرق است و غوطه ور .. نه من در شب .. ! تاب جای دادن من را در خود ندارد بسکه حجم ناله ام وسیعست.. شبی که تمام عمر مرا با خود آشتی داده بود .. بر من چشم بسته و قهرش را با طعنه نشانم می دهد ... می بینی چه دنیای مجهولی بر هم زدم ؟ شدم همان معا دله ی هزار مجهولی که هیچ گاه از زیر رادیکال در نیامد و ما در توهم حلش باقی ماندیم ... آری ... تو فکر کن که باز هم ابراز وجود است .. نه شاید حقیقت !!! می دانم بلاخره شب را به مانند گذشته دیوانه می کنم اما من دیگر نمی بینمش زیرا آن زمان مرگ من فرا رسیده است ... منتاها تو دقیق ببین .. به جای همه ی ثانیه هایی که مرا نا دیده شمردی ... به جای من ببین !! ببینم اصلا شب می خواهد سیاه مرا بپوشد ؟.. اما تو نپوش ... آینه دیگر به خواب رفته .. در این سکوت پر فریاد تو که به خواب نرفتی ؟مخاطب .. می نگری ؟ دیگر نمی گریم .. برای چه بگریم ... ؟ دیگر برای که ؟ ... حتی تاب گیریستن را از من ربودند ... ( دیدی به خواستت رسوندمت ؟ ) هیچ گاه نفهمیدم این خواسته از چیست ؟ زجرش چرااز آن توست ؟ چون به مثل من جرات گیریستن نداشتی ؟ چون توان آرام کردنم را نداشتی ؟ یا واقعا طاقت شنیدن گریه ام را ..... ؟!!!!!کاش می دانستی چقدر در تنهایی گیریستم و من و گریه دلداده ی یک شور زار بودیم ....!!!"تنهایی"!چقدر این واژه ی پر ترحم با من عجین است ... ؟؟! زمانی که به یاد می آورم چه نسبت محرمانه ای با واژه ها پیدا کرده ام حس می کنم دیگر تنها نیستم ... پس بخند.....!!!!!!!!!!!
پ ن : هنگامی که ماه در آسمان بالا می آید تماشایش کن مجذوبش شو که زاده شده اند تا به پروانه های ملکوتی تبدیل شوند. پروانه هایی که بی هیچ حجابی به سوی خداوند پر می زنند. دانته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
برای گفتن من شعر هم به گل مانده .... نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده ... صدا که مرحم فریاد است زخم مرا ... به پیش درد عظیمم خجل مانده ... از دسته عزیزان چه بگویم ؟؟! گله ای نیست ... گر هم گله ای است دگر حوصله ای نیست !!!سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم .. هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست ... دیریست که از خانه خرابان جهانم .. بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست .. در حسرت دیدار تو آواره ترینم ... هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست ..!
رو به روی تو کیم من ؟ یه اسیر سر سپرده !! چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده !! من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل ... بین ما پل عذابه .. من خسته پا یه ی پل !! ای که نزدیکی مثل من . به من اما خیلی دوری .. یه نگاه کن تا ببینی .. چهره ی درد و صبوری کاش می شد تا که بدونی .. من برای تو چی هستم ؟ از تو بیش از همه دنیا .. از خودم بیش از تو خسته ام !!! از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم .. نه صبورم و نه عاشق .. من تجسم عذابم .. تو سرا پا بی خیالی من همه تحمل درد .. تو نفهمیدی چه دردی زانو ی خستمو تا کرد !! زیر بار با تو بودن.. یه ستون نیمه جونم .. این که اسمش زندگی نیست جون به لبهام می رسونن . . هیچی جز شعر شکستن .. قصه ی فردای من نیست. . این ترانه ی زبان .. این صدا صدای من نیست ....
پ ن : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید ! پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت ! و شما : ای چشم ها یی که تنها صفحات سیاه را می خوانید ... پس از این نخواهم نوشت ! و شما ای کسانی که هر گاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم .. پس از این مرا کمتر خواهید دید !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم بلاگردان آن رندم که با زخم دو صد خنجر به پیش هر کس و نا کس پی مرحم نمی گردم در این دنیای تنهایی که لبریز است ز دیوانه عجین سایه ی خویشم پی آدم نمی گردم |
| نوشته هاي پيشين |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پيوندها |
|
شبهای عاشقی perSiAn music & news بچه های قرن 23 بهونه ها شینای بی تکرار شاگرد زرنگه زمهریر افسون عشق همین الان لیشتر من کلمات عاشقانه خدا |
|
RSS
|