![]() |
![]() |
|
| پانتومیم را فریاد کن نه تکرار.... |
|
سفر باید کرد .. دو قدم مانده به افق .. افق چشمهایی که همیشه منتظر است .. گمان می کنم دیشب خواب رنگ پریده ی واژه ای را دیدم یا پرنده ای بی پر در آسمان هفتم یا پنجشنبه ای از اضطراب و پروا .. یا نوزادی که متولد زمستان است . نمی دانم! شاید هم چشم هایم لای خواب دیشب جا مانده . هیچ کس نمی پرسند چرا مشکی می پوشم ؟ چرا خاکستری می نویسم ؟ چرا دست هایم بوی ترانه گرفته ؟ هیچ کس دلش برای زمستان پریروز تنگ نمی شود ؟ می خواهم بروم برای آینه گریه کنم .. فردا.....ا صبح و ستاره به دیدنم نمی آیند .. و البته آن آسمان بنفش!راستی چرا صبح آسمان قبل از طلوع مغرور است ؟ می شنوم که بنفش رنگ غرور است ..آ آری ؟ آسمان تو هم مغرور شده ای ؟!!! باز صدایت راه می افتد و نام من پرنده میشود .. باز آینه دست هایش را برای گریه های من تعبیر می کند .. حالا تو هی بهانه بیاور .. کیست که تو را دوست بدارد؟
اصلا بگذار اعتراف کنم که چشمانت در نبودت هم با من سخن می گوید ... ! چه خیالیست ؟ چه باکیست ؟ زیرا می دانم این اعتراف را هم نمی بینی ...!!!"اعتراف" ؟؟؟؟ چه قدر این واژه ی منزوی با خاطراتم آشناست !!چه قدر فاصله بود بین من و تو ... به یک پرواز بی هنگام از خود به خود خواهی همه ی فاصله ها را رسوا ساختی !! آری باز توهم زده ام .. به مانند دیوانگان !! کاش می دانستی چه دلنگیز است عالم شور و دیوانگی .. چه خواستنیست جنون وقتی می دانم که تو نمی دانی و نمی بینی ...؟ کاش می دانستی دیوانگی چیست .. کاش اجازه نمی دادی به تنهایی به دنبال مفهومش بدوم .. بی تو به تابلو عبور ممنوع برخوردم .. منتا ها دیگر اثری از آن تابلو نیست !! آن را هم به مانند وجودم در هم شکستم .. کاش بودی و وسعت افتخاراتم را می دیدی ... شکستم را می شناختی .. خاک شدن غرورم را لمس می کردی ... اما نه .. گله ای نیست .. هیچ گاه نبود .. حتی گله بر این که چرا باز قلمم دیوانه شده است ..
چه معصوم بودیم ... چه پاک .. و من چه پر حماقت .. منتا ها زیبا بود .. می بینی؟ هنوز هم حامی حماقتم !!!! رحم باد بر من ...رحم باد بر تو بر ...... تا به کی دروغ تا به کی خیال ؟ تا به کی تظاهر ؟بگذار برای یک بار هم که شده سنگ دل باشم .. حتی با خودم !!برای یک بار هم که شده خشم کنم نه خشوع !! بگذار بد باشم .. مگر از عشق تا عق چند وجب فاصله است که به طمع شین شاید شرمساری را به دنبالمان به یدک خواهیم کشید ؟ خود را گم میکنیم در دروغ و سنگینی جفا را بر لطافت وفا ترجیح می دهیم .. حداقل واژه ها را شرمنده ی بی انصافی نکنیم ......... اصلا می خواهم امشب شب را هم دیوانه سازم و در کنار قلمم رو به پنجره به خوا ب ابدی بروم .. مگر فاصله ی دیوانگی و ویرانگی چند آه و آواست؟ بشمار واژه ها را .. لمس کن فاصله ی ناچیزشان را .دوست فصلیم با توام .. ! می شماری ؟ عطش داغشان را لمس کن ببین این ها سوزاننده ترند یا عطش سکوتم ؟ بشمار .. شاید شماره شبهای بی طلوعم به دست پر منتت بیاید .... راستی .. دیگر دلباخته ی شب نیستم .. دیگر میهمان خودنمایی ستاره ها نیستم ... دیریست دیگر در سکوت شب به دنبالت نمی گردم .. هر چه مانده ازت درآخرین پر های ریخته ی قبل هجرتت خلاصه می باشد نه بالهای همیشه میهمان نوازت... .دیگر شب در من غرق است و غوطه ور .. نه من در شب .. ! تاب جای دادن من را در خود ندارد بسکه حجم ناله ام وسیعست.. شبی که تمام عمر مرا با خود آشتی داده بود .. بر من چشم بسته و قهرش را با طعنه نشانم می دهد ... می بینی چه دنیای مجهولی بر هم زدم ؟ شدم همان معا دله ی هزار مجهولی که هیچ گاه از زیر رادیکال در نیامد و ما در توهم حلش باقی ماندیم ... آری ... تو فکر کن که باز هم ابراز وجود است .. نه شاید حقیقت !!! می دانم بلاخره شب را به مانند گذشته دیوانه می کنم اما من دیگر نمی بینمش زیرا آن زمان مرگ من فرا رسیده است ... منتاها تو دقیق ببین .. به جای همه ی ثانیه هایی که مرا نا دیده شمردی ... به جای من ببین !! ببینم اصلا شب می خواهد سیاه مرا بپوشد ؟.. اما تو نپوش ... آینه دیگر به خواب رفته .. در این سکوت پر فریاد تو که به خواب نرفتی ؟مخاطب .. می نگری ؟ دیگر نمی گریم .. برای چه بگریم ... ؟ دیگر برای که ؟ ... حتی تاب گیریستن را از من ربودند ... ( دیدی به خواستت رسوندمت ؟ ) هیچ گاه نفهمیدم این خواسته از چیست ؟ زجرش چرااز آن توست ؟ چون به مثل من جرات گیریستن نداشتی ؟ چون توان آرام کردنم را نداشتی ؟ یا واقعا طاقت شنیدن گریه ام را ..... ؟!!!!!کاش می دانستی چقدر در تنهایی گیریستم و من و گریه دلداده ی یک شور زار بودیم ....!!!"تنهایی"!چقدر این واژه ی پر ترحم با من عجین است ... ؟؟! زمانی که به یاد می آورم چه نسبت محرمانه ای با واژه ها پیدا کرده ام حس می کنم دیگر تنها نیستم ... پس بخند.....!!!!!!!!!!!
پ ن : هنگامی که ماه در آسمان بالا می آید تماشایش کن مجذوبش شو که زاده شده اند تا به پروانه های ملکوتی تبدیل شوند. پروانه هایی که بی هیچ حجابی به سوی خداوند پر می زنند. دانته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:24 توسط ×دختر زیتون× |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خاری پی شبنم نمی گردم بلاگردان آن رندم که با زخم دو صد خنجر به پیش هر کس و نا کس پی مرحم نمی گردم در این دنیای تنهایی که لبریز است ز دیوانه عجین سایه ی خویشم پی آدم نمی گردم |
| نوشته هاي پيشين |
|
خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| پيوندها |
|
شبهای عاشقی perSiAn music & news بچه های قرن 23 بهونه ها شینای بی تکرار شاگرد زرنگه زمهریر افسون عشق همین الان لیشتر من کلمات عاشقانه خدا |
|
RSS
|